تبليغاتX
دل نامه


دل نامه

اسپانیولی : کسیکه یکبار می دزدد ، همیشه خواهد دزدید .
 
انگلیسی: طمع به همه چیز، از دست دادن همه چیز است.
 
عربی: هیچ کس را وادار به دو کار نکن، جنگیدن و زن گرفتن.
 
انگلیسی: ضربات کوچک درختان بزرگ را از پای در می آورند.

ایتالیایی: معنی همه چیز دانستن هیچ ندانستن است.

عربی: مشورت با کسی کن که تو را به گریه می اندازد نه با کسی که تو را می خنداند.

روسی: برای کسی که شکمش خالی است، هر نوع باری سنگین است.

دانمارکی: وقتی که آش از آسمان می بارد گدا قاشق ندارد.

ایرانی: تیر از جراحت به در آید و آزار در دل بماند.

آفریقایی: یک دوست خوب را با هر دو دستت نگهدار.

فارسی: مرد حکیم خرده نگیرد بر آینه.

ایرانی: یا حرفی بزن که از خاموشی بهتر باشد یا خاموش باش.

فنلاندی: همیشه کمی بترس تا هرگز محتاج نشوی زیاد بترسی.

بوسنی: مرحله اول بلاهت آن است که خود را عاقل بدانیم.

ایتالیایی  :عشق یعنی ترس از دست دادن تو.

 انگلیسی: یک متر یک متر سخت است ولی یک سانت یک سانت مثل آب خوردن است.

 مصری  : تندرستی ، تاجی است بر سر انسان سالم ولی هیچ کس جز یک بیمار این تاج رانمی بیند .

 ژاپنی : باید حریف را به کمک حریف دیگری بدام انداخت.

 هندی : سکوت هرگز اشتباه نمی کند  و هر چه طولانی تر باشد ، بهتر قضاوت می کند.
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:14 توسط | |

 

در پی حمله امروز گروهی از راهپیمایان ۲۲ بهمن به خاتمی، وی با صدور شدیداللحنی اعلام کرد که اگر رییس جمهور شود، کمیته تحقیقی برای رسیدگی به این موضوع تشکیل خواهد داد و در راه برقراری امنیت برای خود، تا پای جان ایستادگی خواهد کرد!

 

توضیح: زیاد جدی نگیرید! خاتمی هنوز هم آدم نجیبی است!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:57 توسط | |

 
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا.   
 با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طورنوشته شده بود:

خدای عزیزم،
 بیوه زنی 50 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. 
 دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که  تا پایان ماه باید خرج می کردم.
 یکشنبه هفته دیگرعید است و من دونفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.
 هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.
 تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن . 

  کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند  و هرکدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلارجمع شد که آن را در پاکتی گذاشته  و برای پیرزن فرستادند.
همه کارمندان از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.  

 عید به پایان رسید و چند روزی از آن ماجرا گذشت، تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا.
همه  کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم،
 چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.
 با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روزخوبی را با هم بگذرانیم.
 من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود، که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:32 توسط | |

دوچيز را فراموش نكن :
1- ياد خدا
2- مرگ
دوچيز را فراموش كن :
1- بدي ديگران در حق تو
2- خوبي تو در حق ديگران
چهار چيز را نگه دار :
1- گرسنگي ات را سر سفره ديگران
2- زبانت را درجمع
3- دلت را سر نماز
4- چشمانت را در خانه دوست

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 2:26 توسط | |

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:30 توسط | |

گویند ابلیس زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه های انگور در دست داشت و می خورد . ابلیس به او گفت : آيا کسی می تواند این خوشه انگور را به مرواریدی خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه
 ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.فرعون با تعجب گفت: آفرین بر تو که استاد ماهری هستی .ابلیس سیلی محكمي برگردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:25 توسط | |

روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:25 توسط | |

کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...
او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...
 
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت... 
 
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه‌ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
-
ای خدا نجاتم بده!
- و
اقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
-
البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است 
را پاره کن!!!
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:23 توسط | |

تحقیقات اخیر باستان شناسان حاکی از این است که سپاهی که در 325 کیلومتری شهر الخارجه در زیر شنهای کویر یافت شده است همان سپاه ایران است که 2535 سال ناپدید شده است.
اوایل تابستان 525 پیش از میلاد یک سپاه چهل هزار نفری از سوی کمبوجیه پادشاه وقت ایران پس از اینکه ایران مصر را تسخیر کرده و فرعون وقت آن یعنی پسامتیک سوم را مورد عفو قرار میدهند برای شناسایی و تصرف لیبی کنونی به سمت این کشور روانه میشود . هرودوت و سایر تاریخ نگاران داستان های متفاوتی از این سفر نقل می کنند ولی آنچه همه بر آن اتفاق نظر دارند سرنوشت این سپاه است که بدون هیچ گونه درگیری در صحرا ناپدید میشوند و تا اواخر جنگ جهانی دوم هیچ اثری از آن به دست نیامد.

تاریخ نگاران عنوان داشته اند پس از 37 روز سفر در کویر و طی 385 کیلومتر ( به علت وضعیت گرما سپاه کند حرکت میکرد) در یک صبح ارتش گرفتار طوفان شن میگردد. همه سپاهیان ایران در این طوفان زیر خروارها شن بیابان مدفون می گردند. داریوش بزرگ پس از سالیان که برای افتتاح آبریز دریای سرخ به رود نیل به مصر رفته بود شخصا برای یافتن و برگرداندن اجساد ایرانیان به منطقه رفت ولی دست خالی برگشت. در برگشت از منطقه داریوش در شهر الخارجه که اکنون 60000 نفر جمعیت دارند معبدی را احداث می کند که نشان دهنده الحاق مصر به ایران است و همه ساله هزاران گردشگر را به خود جلب می کند.
در دوران جنگ جهانی دوم گروهی از تانک های نیروهای درگیر در جنگ از منطقه ای عبور می کنند که با ریزش ماسه و نمایان شدن سپر و لوازم جنگی سپاهی بزرگ همراه بود. به علت دوران دشوار جنگ این مسئله مسکوت می ماند تا اینکه در دهه نود دوباره باستان شناسان برای تحقیق و کشف حقیقت به منطقه می روند. نتایج آزمایشات ژنتیک نشان از این دارد که این همان ارتش ناپدید شده ایران است .

منبع:وبلاگ کوتاه جالب و خواندنی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:20 توسط | |

 
راههای ساده تر هم هست
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهرخودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.

برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتیگراد کار می کرد.

روس ها راه حل ساده تری داشتند. آنها از مداد استفاده کردند.
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:49 توسط | |


Design By : Night Skin